نویسنده ای از نسل چهارم

تمام رویاهایی که برای نوشتن دارم

من آل پاچینوی جوون رو خیلی دوست دارم البته نه اینکه بخوام نقد سینمایی کنم یا همچین کاری نه فقط درمورد علاقه شخصیم میخوام بنویسم.... چشم ها و صدای آل پاچینو جوون خیلی معصوم و پاک هستند و من از اینجور لحن حرف زدن و اینطور نگاه کردن ها خیلی خوشم میاد...

البته نه اینکه من فیلمهای "ّبوی خوش زن"یا "پدرخوانده 3"یا "بی خوابی" و "دنی براسکو "رو دوست نداشته باشم(که این آخری رو با جانی دپ همبازی بوده) ...قطعا هر سه این فیلمها درنوع خودشون حرفی برای گفتن داشتن و پاچینو مثل همیشه توی اونا به بهترین شکلی که یه بازیگر میتونسته بازی کنه بازی کرده اما خب نه اون پاچینویی که من دوست دارم...

یک بازیگر در هر جقدر هم که مخالف شخصیت و کُنش خودش قرار بگیره و نقشی رو که اصلا شبیه به خودش نیست رو بازی کنه اما بازهم انسانه اون لحن حرف زدن و حرکت و میمیک صورت از خودشه ...اینه که من از آل پاچینوی جوان خوشم میاد و بنظرم بهترین پاچینو توی فیلم "وحشت در نیدل پارک "و "بعد از ظهر سگی"پیدا میشه ...

نگاهش خیلی بیشتر از حد یک آدم عادی معصوم به نظر میرسه مخصوصا وقتی سیاهی های چشمش می چرخه و انگار که حواسش نیست کسی رو زیر نظر داره...

تن صداش-یا جنس صداش- برای یک مرد شاید خیلی بم و گرفته نباشه و اون جنبه از جذابیت های مردانه رو نداشته باشه-البته در جوانی نه الان چون الان کاملا متفاوته-اما یه حالت نیمه پسرانه نیمه مردانه دوست داشتنی داشت با یک لهجه معمول امریکایی که گاهی اوقات ته لغت ها را می جوید ...

مثلا اوج معصومیت پسرانه اش  توی پدرخوانده یک جایی ایه که سانی برادر بزرگترش ازش میپرسه که کلمنزو بهت گفته که چکار کنی؟و اون جواب میده yeah ,a milion time(آره ،یک میلیون بار)

آل پاچینو جوان نه خیلی قد بلند است نه خیلی خوش قیافه نه آن صدای دورگه مردانه دارد و نه آن ژست ها و طرز نگاه های خاص...همه اینها را که ندارد برای من خیلی زیباست...برای من دیدن یک معتاد در به در و بی همه چیز که مدام آدامس می جود و به دنبال دختر مورد علاقه اش تا بیمارستان می رود تا همراه هم آواره خیابان ها مواد بزنند و اتاق کرایه کنند زیباس...وقتی که باهمان صدایی که عاری از هرگونه قدرت و صلابت و دستور است میگوید"you are my girl"و بعد کلاه کثیف سوئی شرت مسخره و گشادش را روی سرش می کشد وبا دختری که به خاطر مواد اورا لوداده قدم میزند...اینکه او فقط یک پسربچه است ... کسی که باتمام آشفتگی ها و خیانت ها و آلودگی های اطرافش چشم به یک آینده پاک دارد...

میدونید من همیشه از پسربچه ها خوشم میومده اونا بیش از اندازه کنجکاو و اکتیو هستن و خالی از هرگونه قصد و غرض در حالی که دختر بچه ها همیشه بخشی از ننربازی ها را همراه خود دارند اما پسرها فاقد این ویژگی برای من دوست داشتنی هستند مخصوصا وقتی که می خواهند برای کسی جلب توجه نکنند و کسی به آنها اهمیت ندهد وقتی که میخواهند زود تر از موعد بزرگ شوند

برای من هم پاچینو همچین حکمی دارد...کسی که زودتر از موعد بزرگ شد...




برچسب‌ها: شخصیت های برتر زندگی من, آل پاچینو
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392ساعت 18:47  توسط فرشته  | 

ابر سفید رو یادتونه؟همون سرخپوسته روشنفکر و کمک حال تو سریال پزشک دهکده؟

پزشک دهکده رو که حتما دیگه یادتونه ...لامصب چن بار تلوزیون پخشش کرد...هردفعه هم من عین اُسکلا پیگیریش میکردم مگر آخرشو ببینم...بگذریم ...الان مهم ابر سفیده...

ترم جدید شروع شده و برای کسی که ترم قبل اول ریاضیشو 7شد و بعد10مهمترین چیز اینه که از همین الان به فکر معادلات دیفرانسیل سه واحدیش باشه...از قضا استاد نچسب ،بی اعصاب و بی حال ترم قبل به افسانه ها پیوست و استاد جدیدمون یه دکتره فک کن...معرفی میکنم این شما و این :دکتـــــــــــــــــــــــر دال!

و من...فرشته...دکتر دال رو دوست داشتمی...بسیار این پیرمرد نازنین است...البته نه فقط به خاطر اینکه به ماهایی که جلسه اول رفتیم سرکلاس یک نمره  پایانترم جایزه داد -این یکی از علتاشه- و نه فقط به خاطر اینکه موهای سپید و پوست سبزه و دماغ عقابی اش منو وادار میکنه تو سرش دنبال پَر بگردم...آخه کاملا شبیه سرخپوستای توی فیلماس!کاملا شبیه ابر سفیده توی پزشک دهکده!


به خاطر این استاد دال رو دوست دارم که از ساده ترین مفاهیم ریاضی برای ما شروع به توضیح دادن کرد ...از همون ایکس ایگرگ کوفتی و اینکه اصلا دیفرانسیل چیه و چرا..حتی نمونه هایی ازش رو توی طبیعت مثال زد...

اصلا تا حاالا ریاضی رو اینجوری آموزش ندیده بودم یعنی همش فکر میکردم ریاضی چارتا قانون مسخره بی سروتهه که آدما اُسکُل و بیکار که دیگه واقعا نمیدونن بیکاریشونو چطور پر کنن پدید آوردن که هی با پیچیده تر کردنش اعصاب همه رو به هم بریزن و بگن :"اَ ببینید ما چقد بلدیم ..."وگرنه به قول دانس (مستر میم) ریاضی درحد همون چهار عمل ساده و جدول ضرب کافی بود واین خیلی مسخرست که بیان و بکشوننش به هایپر بولیک و توابع هذلولی وتوابع برداری و از همه مسخره تر لگاریتم!

اما خب ابر سفید همه چیز رو تغییر داد...اصلا میدونستید از دیفرانسیل میشه توی تعیین مدت مرگ یه انسان استفاده کرد؟فقط تصور شرلوک هلمز درحال حل فرمول نیمه عمر باعث میشه بیشتر به ریاضی علاقمند بشم...با اون کلاه مسخره دوستداشتنی و کت بلند ...راستی چقد دلم برای شرلوک هلمز تنگ شده بود...بگذریم...

ابر سفید به حاضر وغایب خیلی اهمیت میده...میگن خیلی میندازه ...اصلا رحم نداره...اگر انداخت دیگه پاس نمیکنه...ابر سفید دکترا داره ...توی طراحی ساختمان دانشگاه دست داشته...همیشه پولیور آبی سیرمیپوشه...آنتایمه آنتایمه...ابر سفید علاقه شدیدی به لگاریتم داره و دوست داره همه مسئله ها رو از طریق لگاریتم حل کنه...تاحالا دوتا از بیتای حافظ رو سرکلاس خونده...متلک زیاد میندازه-مخصوصا به پسرا-

و صادقانه به ما میگه :"عملــــــه"

و اعتراف کرد که قبل از اومدن سرکلاس معادلات دیفرانسیل شهرسازی کلی نشسته باخودش فکر کرده که چطور این بچه های گیجِ هنرمندرشته شهرسازی  رو با ریاضی آشتی بده!

ابر سفید ...بهت تبریک میگم رفتی توی لیست استادان محبوب من ...اما...ناراحت نشیا...درسته سنت بیشتره اما قبول کن که اسمت حالا حالا ها باید زیر اسم استاد ف محبوب و دوستداشتنی بمونه

پ.ن:چقدر خوبه که با استادای جدید آشنا بشی...البته استادای کهنه کار و بدربخور جدید

پ.ن2: اینترم هیچ کلاسی...تکرار میکنم هیــــــــــــــچ کلاسی با استاد ف ندارم...(ترم قبل هفت واحدم زیر دست استاد ف بود)

پ.ن3:نظرات پست های قبل رو سر فرصت جواب داده و تایید میکنم...

پ.ن4: به طور کاملا ناگهانی این پست و پست قبلی بهم مرتبط شد...اصلا از حالا به بعد فرشته زده تو خط سرخپوستا...بعید پسفردا اسمم رو بذام پوکوهانتِس و با ببر کوچک پسر ابر سفید ازدواج کنم!


برچسب‌ها: شخصیت های برتر زندگی من, خاطرات
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391ساعت 3:13  توسط فرشته  | 

تاحالا براتون از آقای الف کاف نگفتم؟نه واقعا نگفتم؟چقدر عجیبه که توی وبلاگ "من"هیچ پستی برای آقای الف کاف نیست...اصلا شما باید باهاش آشنا بشین چون نقش خیلی مهمی توی زندگی من بازی کرده ...

خب تا پردازنده قسمت های تاریک مغزتون رو به کار ننداختین در مورد آقای الف کاف توضیح میدم...این آقا که من بیشتر دوست دارم اسمشو بذارم" مِستِرآ" یکی از شخصیت های برتر زندگی منه!

کلاس اول دبیرستان بودم-تابستون سالی که اول دبیرستان رو تموم کردم -که با " مِستِرآ"آشنا شدم...اونم چطور؟از باشگاه تکواندو برمیگشتیم و داشتم درمورد رمان بربادرفته که تازه خونده بودمش برای خواهرم حرف میزدم-با نهایت شور و شوق یه دختر دبیرستانی که تازه بربادرفته خونده-که به خواهرم گفتم :"حیف انگار فیلمش هم خیلی قشنگه ..."اما ما مدتها بود برای فیلمای زبان اصلی که نمیتونستیم ببینیم افسوس میخوردیم که خواهرم گفت که یه کامپیوتری هست که انگار کارش فیلم رایت کردنه، من باور نکردم اما خواهرم که اصرار کرد گفتم  من نمیرم چون مطمئنم اگر هم فیلم داشته باشه دیگه فیلم بربادرفته 4ساعته قدیمی رو نداره ...شرط بستیم و خواهرم رفت پرسید و بعد گفت:"آجی داره ..."

و دفعه بعد که رفتیم و دوتا دی وی دی رو از مستر آ گرفتیم...

" مِستِرآ"به خواهرم میگفت :"عموجون" و به من میگفت:"خانم"

مستر آ خیلی بامزه است...اوکمی بیش از اندازه تپل است ...دماغش شبیه مارلون براندوس و ریش و سبیلش را شبیه جک اسپارو میزند...نهایتا 27-28سالش است ...مثل من و خواهرم بشدت درگیر فیلمها و شخصیتشان است...و مادرمان مادرش را میشناسد و به نوعی پسرهمسایه کشف نشده ماست ...

چیزی که باعث شد من و خواهرم دیگر غیر از او از هیچکس فیلم و سریال نخریم صمیمیت مودبانه ای است که مستر آ بدون قصد و غرض باهمه دارد او بسیار مودبانه سفارش فیلمها را میگیرد-به هرطریق که فیلم را به او معرفی کنید حتی اگر فقط یک جمله از یکی از شخصیت های فیلم را یادتان مانده باشد یا یک سکانس یا اسم موسیقی یا حتی اسم تدوینگر! بازهم او میتواند سریع اسم فیلم را تشخیص دهد-و بسیار مودبانه درمورد فیلمها توضیح میدهد و بازهم بسیار مودبانه اشتباهات مارا در تلفظ اسم فیلمها تصحیح میکند!

حتی همان سال که درکمال تعجب فیلم "گرگ و میش1"را با کیفیت عالی از او گرفتیم به خواهرم گفت که تمام کتاب های گرگ و میش را خوانده-البته الان مایه شرمساری است اما خب ما کشف کردیم که اوهم مثل ما درگیر فیلم و کتاب است-

خیلی وقتها که فیلمها را با کیفیت اصل-ونه پرده-ا او میگیریم ودرحالی که در مرکز اصفهان-که دور از شهر کوچکمان هست-هنوز کیفیت اصلی گیر نیامده کلی بابت وجود او خدا را شکر میکنیم!

مستر آ مثل من و خواهرم عاشق تیم برتون و جانی دپ است ...او میداند که من دیگر فیلم ندیده از جانی دپ ندارم خودش همه فیلمهای جانی دپ را برای من رایت کرده...دزدان دریایی چهار را بدون سفارش برای ما رایت کرده بود...

مستر آ مثل ما مارلون براندویِ "اتوبوسی به نام هوس" را به اندازه مارلون براندویِ "پدر خوانده "دوست دارد...یکبار که از او پرسیدیم "توی پدر خوانده 2 مارلون براندو هم هست؟"

با یک غم کهنه و قدیمی توی چشمانش یک "نه "شبیه آه کوتاه گفت جوری که ما از سوالمان پشیمان شدیم انگار که داغش را تازه کرده باشیم...

مستر آ مثل ما تمام انیمیشن ها را میبیند مخصوصا انیمیشن هایی را که تیم برتون دستی در آن داشته باشد...او حین شنیدن اسم های: جانی دپ،پل نیومن،مارلون براندو،آل پاچینو،جیمز دین،و مریلین مونرو،دنیل دی لوئیس و مریل استریپ چشمانش می درخشد...

مستر آ دست خط انگلیسی و فارسیفانتزی بامزه ای دارد...و قیمت دی وی دی هایش از همه جای اصفهان ارزانتر است...او به روز ترین آهنگ ها فیلم ها و بازیها را دارد و قدیمی ترین و کلاسیک ترین و گمنام ترین فیلمهای بهترین بازیگر ها را هم اگر بخواهید یا دارد یا برای شما "گیر "می آورد...

برنامه های خوشی ما سال بعد به پایان رسید...مستر آ به سربازی رفت او موهای بلندش را تراشید و ناخن های بلندش -نوازنده سه تار است-را کوتاه کرد و رفت ...ما ماندیم و مغازه مستر آ که هروقت از باشگاه برمیگشتیم با حسرت به آن نگاه میکردیم ...دیگر مستر آییی نبود  که ما برویم و دی وی دی های براق و نویمان را از او بگیریم در مورد آخرین فیلم جانی دپ از او بپرسیم و نظرمان را در مورد فیلمهای قبلی بگوییم و تازه ترین آهنگ ها را روی ام پی تریمان بریزد...

اما خب از آنجا که وضع همانطور باقی نمیماند برادر مستر آ برگشت و مغازه را باز کرد...برادر مستر آ نقطه مقابل او بود ...او به همان اندازه مستر آ-کمی بیشتر-تپل بود و موهای آشفته و چهره سوخته ای داشت با سبیل هایی که طبق یک سبک هنری -به خیال خودش-آن ها را تاب داده بود...در نحوه برخورد برادر مستر آ دیگر خبری از آن سادگی نبود او گاها زیادی خودمانی و گاها بد اخلاق بود درمورد یک فیلم باید یک بیوگرافی توضیح میدادی تا بفهمد قضیه از چه قرار است و نگاه های آزار دهنده اش ما دوتا را از فیلم دیدن متنفر میکرد...علاوه بر آن تا زمانی که مستر آ در آن مغازه بود ما باخیال راحت وارد مغازه میشدیم -حتی اگر مغازه پر از پسر بود- و میدانستیم که مسترآ قبل از همه کار ما را راه می اندازد و یا اگر قرار باشد کار ما طول بکشد همه پسر ها ولو اگر تعدادشان پنج برابر ما بود را بیرون میکرد تا ما راحت باشیم اما درمورد برادر مستر آ ما میبایست یک مغازه شبیه به پاتوق پسرانه را تحمل میکردیم که فقط قلیون کم داشت،تازه بعد از گرفتن دی وی دی ها باید یکساعت روی آنرا نگاه میکردیم و دستخط وحشتناک برادر مستر آ را رمزگشایی میکردیم ...تازه آن موقع بود که فهمیدیم مستر آ منبع تمامی ویدئوکلوپ های شهرمان است و بعد از اینکه کلی گشتیم و یک ویدئو کلوپ نسبتا خوب-اما گرون-یافتیم طرف خواهرزاده مستر آ از آب درامد...

شش هفت ماهی را بدون فیلم تحمل کردیم-چقدر سخت بود-سال کنکور هم بود اما خب ...سخت بود دیگه ...تا اینکه  یکروز که از مغازه خرازی برمیگشتیم -همان سال به خاطر کنکور ورزش رو ول کردم-دیدیم که چراغ مغازه مستر آ روشن است و به جای گوریل چشم وزغی -برادر مستر آ-خودش که قیافه اش شبیه تئودور توی آلوین وسنجاب ها بود پشت سیستم نشسته ماهم فرصت را غنیمت شمردیم و سراغ مستر آ رفتیم و فهمیدیم که برگشته وروزهای فرد را میتواند در مغازه باشد-انتقالی گرفته بود- و به ما گفت که اگر امری داشته باشیم روزهای زوج گوریل درمغازه است اما خب دیگر روزهای فرد برای ما نوید گر بودن مستر آ بود و باخیال راحت میرفتیم سراغ دیدن کاور فیلمهای روز دنیا سفارش دادن اونها  و گرفتن آن دی وی دی ها با آن دست خط بامزه!البته دزد به خانه مستر آ زده بود و 6000تا از فیلمهای آرشیو مستر آ را دزدیده بود!تصور از کف دادن 6000تا دی وی دی فیلم به قول خودش "نایس"آه از نهاد ما برآورد مخصوصا اینکه فیلمای کلاسیک ما هم جزو آنها بود...

همینطور که موهای مستر آ رشد میکرد ما هم بزرگتر میشدیم ...دیگه اون خبری از اون دوتا دختر کوچولویی که بعد  از گرفتن "دزدان دریایی کارائیب 3"از دم پاساژی که مغازه مستر آ بود تا خانه مسابقه دو میگذاشتند نبود...دیگه دوتا لیدی شده بودیم-خواهرم شاید کمی لیدی تر از من-اما بازهم زمانی که وارد مغازه مستر آ میشدیم و غیر از ما کسی نبود بازهم فیلمهای موزیکال احمقانه از او میخواستیم و درمورد آخرین انیمیشن ها و البته"جانی دپ" از او میپرسیدیم...

ما فیلمهای سلبریتی های دیگرمان را هم از او میخواستیم :" تام هاردی،لئوناردو دی کاپریو،کریس نولان(کارگردان)،هیث لجر،گری اولدمن،کایرا نایتالی،رابرت دنیرو،..."و خیلی کم جواب رد میشنیدیم...

بعد از کنکور شروع به دیدن سریال کردیم:" شرلوک هلمز عصر جدید،خاطرات خوناشام،..."

و خب طبعا تعداد دی وی دی ها بالا میرفت...بقیه دوستانمان را هم با پدیده ای به نام مستر آ آشنا کردیم و خب شهر کوچک ما بود  و مغازه شگفت انگیز مستر آ

راستش شاید اگر مستر آ نبود من هیچکدام از این فیلمها را نمیتوانستم ببینم ...مخصوصا وقتی که محدودیت شدید رایت و کپی اعمال شد ...اما خب مستر آ فرد جان سختی است...حتی شنیدیم که او مدتی کتک و حبس را هم به جرم های واهی ناشی از علاقه شدید به سینما کشید-او برای ما عشق سینما ها به نوعی اسطوره است-

حالا هنوز هم مسترآ هست-با اینکه شنیدیم قصد دارد به خارج برود-...موهایش دیگر کاملا بلند شده و مغازه اش دوسه بار توی پاساژ جایش را عوض کرده اما هربار قفسه های چوبی را به همان ترتیب می چیند و چندتا کاور بازی قدیمی را به نوعی تزئینی توی قفسه ها میگذارد با دوسه بسته هندزفری خاک خورده که همه میدانند مستر آ قصد فروششان را ندارد ...وبه ترتیب عکسهای آل پاچینو در صورت زخمی و جانی دپ و برد پیت و مارلون براندو را در بهترین نقطه مغازه اش از بالا به پایین چیده

اصل کار و سرمایه مغازه خالی و خلوتش درون همان سیستم همیشه روشن روبرویش است و اسباب کارش آن دفترچه  ای است که اسم فیلمهارا در آن مینویسد...

خلاصه مستر آ کسی است که تمام این فیلمها را برای ما رایت میکند و حتی تا به حال حتی یک ریال -یا یک سِنت-هم بابت علاقه مندی ما به جیب منور جانی دپ تیم برتون یا آل پاچینو نرفته چرا که ما همیشه به قانون اف ب.ی آی اول فیلمها هِرهِر میخندیم و فیلم را که مستر آ همراه با پشت صحنه  وصحنه های ویژه و صحنه ها حذف شده و حتی صحبت های کارگردان یا نویسنده و بازیگر برایمان رایت کرده می بینیم...

از کیتن  و چارلی چاپلین، اینگرید برگمن و کازابلانکا و رت باتلر و هیچکاک و همشهری کین و جیمز دین و الیزابت تیلور،...تا بتمن 3و لاراکس و مایکل مان و کریس نولان و اسپیلبرگ واسکورسیزی و (بازیگر ،کارگردان،فیلم ،انیمشن و حتی موسیقی متن فیلم)همه برای ما به مستر آ ختم میشه...

دیگه عادت کردیم که به محض اتمام امتحانا بدویم -البته الان دیگه نمی دویم مثل خانم های مودب میریم-توی مغازه مستر آ و سفارش انبوه فیلمهایی که توی امتحانا نمیتونستیم ببینیم رو بدیم فرقیم نداره که الان دیگه من دانشجو شدم (و بجای امتحان از دست پروژه هام راحت شدم)و خواهرم دبیرستانی و قدمون خیلی بلند تر از سه چار سال پیش شده، بازهم وقتی میریم اونجا میدونیم که مستر آ از پشت سیستم سرشو بلند میکنه حرفشو با دوستش قطع میکنه و ازما میپرسه:

-خب بچه ها،چه خبر؟چه امری دارین؟

و ماهم با چشمایی که برق میزنه یا اسم فیلم و بازیگرهامون رو میگیم و یا لابلای کاور های آخرین فیلمهای که "گیر"آورده شنا میکنیم تا فیلم مورد علاقمون رو پیدا کنیم!

اینم عکس آخرین فیلمایی که از مستر آ گرفتیم نمیدونم میتونین دست خطشو تشخیص بدین یا نه اما باید بدونید که این دستخط برای ما یه حالت نوستالژیک پیدا کرده:

.jpg


برچسب‌ها: شخصیت های برتر زندگی من, خاطرات
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت 2:53  توسط فرشته  | 

استاد ف: فرشته به بچه ها بگو کسانی  که نمره های پونزده به بالا گرفتن شیتاشونوبیان ببرن ازشون عکس بگیرن فردا سی دی عکسشو بیارن

فرشته : استاد نمره هاشو که زدین دیگه عکس نمیاره کسی

استاد ف: ممکنه توی عکسا تجدید نظر بشه یوقت یه نیم نمره بیست وپنج صدم به کسی اضافه بشه

یکی از بچه ها میاد تو کلاس و میگه : چی استاد چکار باید بکنیم؟

استاد:فرشته بگو

فرشته: استاد گفتن پونزده به بالا ها شیتاشونو ببرن عکس بگیرن سی دی عکسشو بیارن استاد نمره اضافه میکنم درحد دونمره سه نمره ...

استاد ف : [لبخند]

فرشته: چهار نمره

استاد: بیست نمره سی نمره ...من بابیل اینجا وایستادم...بیلی نمره میدم...

این چند روز آخر ترم با استاد ف خیلی جیک توجیک شدم یعنی اصن یه وعضی فک کنم فهمیده که شده استاد محبوبم...به امید روزی که استاد بشم برم کنارش توی حیاط پشتی سیگار دود کنیم و شیت بچه ها رو کرکسیون کنیم[نیشخند]


برچسب‌ها: شخصیت های برتر زندگی من, خاطرات
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1391ساعت 0:4  توسط فرشته  | 

بارون که شدت گرفت همه دانشجوهای شهرسازی پریدند توی حیاط و زیر بارون چرخیدند...دانشجوهای رشته های کامپیوتر و آی تی زیر آلاچیق وایستاده بودن و به بچه های شهرسازی که زیر بارون بالاو پایین میپریدند و میخندیدن نگاه میکردن و باخودشون فکر میکردن که اینا حتما سرماخواهند خورد...فقط یه شیت نصفه کاره ناقص و ۲۷۰هزارتومن پولی که بابت درس ۵واحدی طرح داده بودم و همگروهی عزیزم نیلو میتونست منو توی کلاس نگهداره که نرم ندوم زیر بارون نچرخم سوئیشرت جدیدم رو با قطره های بارون خیس نکنم و با موهای خیس به پیشونی چسبیده برنگردم ...نه من موندم وفقط شدت بارون پاییزی رو از پشت پنجره آتلیه شماره سه دیدم که چطور روی سر بروبچ خوشحال میریزه...نیلو یک لحظه دلش به حالم سوخت و گفت :اگه میخوای برو...شانه ایم بالا انداختم و گفتم:نه ...مثله اینکه این پاییز با ما سرجنگ داره...

شیت که کامل و آماده تحویل به استاد شد بارون هم شدتش کم شد بچه ها برگشتند توی آتلیه های خودشون و نیلو مشغول جمع کردن شیتا شد که من باید میرفتم درمورد درس فردا با استاد ف صحبت میکردم...توی پاگرد به استاد ف رسیدم...استاد ف استاد محبوب من است...حدودا پنجاه ساله با سرو ریش سپید و استایل و تیپی که شما از سیصد کیلومتری تشخیص خواهید داد که ایشون استاد هستند فوق العاده سخت گیر ...هرگز راضی به کم نمیشه و نهایت تشویقش درمورد یک طرح اینه:"بدنیس...ولی جای کار داره"خطای یک سوم میلیمتری رو با چشم تشخیص میده و از ترم اول سه چهار بار باعث شده من از خواب بپرم و نصفه شب بزنم زیر گریه که خدایا اینترم منو پاس کن...

باهمه این سختگیریها من استاد ف رو دوست دارم ...استاد محبوب منه...چرا؟چون فرقی بین دانشجوی دختر و پسر قائل نمیشه...خیلی باشخصیت و مرتب صحبت میکنه...اگر سوالی ازش بپرسم تا جایی که میتونه کمکم میکنه و حتی موضوعاتی فراتر از موضوع اصلی رو برام توضیح میده...طناز و گاهی تیکه های بامزه ای به بچه ها میندازه اما مواظب هست که شخصیت کسی رو خرد نکنه...

خلاصه توی پاگرد به استاد رسیدم این پاگرد دانشگاه یه حالت خاصی داره اصلا یه پاگرد منحصر به فرده-مثل خود استاد-بیرون از خود ساختمان قرار گرفته کنارش یه باغچه پراز پیچک های سبزو یه درخت پرتقاله...سقفش رو هم شیشه زدن که موقع بارندگی راهپله ها خیس نشه...توی همچین جایی زمانی که بارون نم نم میبارید من به استاد رسیدم...استاد ف سیگاری است..تنها استاد سیگاری دانشگاس و کسی هم جرئت نداره بهش بگه نکش...چون از اون سرمایه های دانشگاس...هیچ وقت زیر محوطه مسقف سیگار نمیکشه همیشه همین حول و دور و ور سیگار میکشه ...گاهی اوقات سرفه های خاصی هم میکنه که من حدس میزنم به خاطر سیگاری بودنشه...سرفه هایی که نشون میده اوضاع ریه هاش جالب نیست....

همزمان با رسیدن من داشت سیگارش رو روشن میکرد ...صدای نم نم بارون که همه جای دانشکده رو پرکرده بود میومد و نور فندک صورتش رو روشن کرد...منتظر موندم تا سیگارش رو روشن کنه...همزمان درکمال به دستای چروکش نگاه کردم که هنوز حلقه طلایی ازدواجش توش میدرخشید...واقعا لیاقت استاد محبوب فرشته بودن رو داشت...بعد سوالام رو ازش پرسیدم و تک تکشون رو با اشتیاق و حوصله و لحن منحصر به فرد و صدای گیرای خودش توضیح داد و من درحالی که مخلوط بوی سیگار و خاک خیس خورده شامه ام را پر کرده بودبرای همه سوالای خودم جواب پیدا کردم...

زمانی که تشکر کردم و سمت کلاس برگشتم دیدم ارزشش روداشت...یک مکالمه لذت بخش داشتن با استاد ف زیر نم نم بارون و سقف شیشه ای ...وسط اون حلقه های دود سیگار و صدای گیرا و دورگه اش و همه بوهایی که دوست داشتم ...همه چیزهایی که میخواستم بدانم....

اگه حوصله نقاشی کردن دوباره بهم برمیگشت میکشیدم ...خودم رو میکشیدم  با اون پالتوی بلند مشکی و کفش های آبی و استاد ف و حلقه های دود و سقف شیشه ای و باغچه ...

ارزشش را دارد که شاگرد استاد ف باشم و شهرسازی یاد بگیرم...استاد ف گاها مطالبی فوق شهرسازی بما یاد میدهد و راستش را بخواهیددانشجوهای زیادی هستن که محض خودشیرینی خیلی دورو ور استاد میچرخند و حتی یک دم اونو ول  نمیکنن...از این لحاظ است که این مکالمه های تک نفری تا بحال برایم پیش نیامده بود...وقتی دور و ور استاد را میبینم که این دانشجو ها پرکرده اند نزدیک استاد نمیشوم مبادا که جزو جرگه این دانشجوها شوم...بخاطر همین استاد دیر اسم مرا یاد گرفت ولی اولین باری که اسمم را صدا کرد هرگز یادم نمیرود سرامتحان مبانی طراحی بودم و برگه سوال رو از دست استاد گرفتم که به اسم خیلی آهسته به من گفت:باریک الله نمره هندسه

شاید بارها باریک الله آفرین مرحبا و اینها شنیده باشم و شنیده باشید...اما میدانید استاد ف آدم بخصوصی است و وقتی میگوید بد نیس یعنی شما از جرگه تمام بدها در آمدید و وقتی میگوید باریک الله یعنی شما واقعا کار کارستانی کردین...تمام تابستانم را مشغول لذت بردن از این باریک الله بودم ...

استاد ف ...باران ...درخت پرتقال...پیچک ...و حتی شیت را دوست دارم....حتی پروژه های گروهی را هم دوست دارم اصلا اینقدر دختر خوبی برای خدا خواهم بود که همه بنده هایش را دوست بدارم حتی اونهایی که ازم متنفرن و اونهایی که ازشون متنفر بودم...من دختر گلی خواهم بود دختری باریک الله های بیشتری را از استاد ف بشنود و همچنین بشود بنده محبوب خدا...اصلا یه کاری میکنم که استاد ف بعدا به دانشجوهایش با افتخار بگوید:فرشته دانشجوی من بوده و خداوند هم با افتخار به فرشته هایش بگوید که بدنبال اسم دیگری باشند چراکه فرشته بنده منحصر به فردی است که اسمش باید منحصر به خودش شود...بنده عزیز و خاص من!

 

پ.ن:استاد ف هرگز مرا به اسم صدا نزد منظورم از اسم نام فامیلی ام بود...درضمن امثال استاد ف روبه انقراض هستند...استادی که وقتی با او صحبت میکنی یادت میرود که دختر هستی ...تازه کار و آماتور و ترم سه ای هستی....فقط به این فکر میکنی که من چطور میتونم چنین استادی رو راضی کنم؟همونطور که اون منو راضی کرده...


برچسب‌ها: شخصیت های برتر زندگی من, خاطرات
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1391ساعت 23:46  توسط فرشته  | 

بدی ویندوز عوض کردن همین است که عکس های خاطره انگیزت را گم میکنی

بعد میگردی بهترشون رو گیر میاری و توی بلاگت میذاری

این است آل پاچینو جوان و معصوم ما

1

2

پ.ن:دیر زمانی بود که دوستان مارا متهم میکردند که به سیاق همین پاچینوی عزیز موهای سیاهمان را مدل ایشان کوتاه میکنیم هرچه ما انکار میکردیم بیشتر اتهام میخوردیم ...


برچسب‌ها: شخصیت های برتر زندگی من, آل پاچینو
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1391ساعت 3:2  توسط فرشته 

روایت یک معصومیت از دست رفته و پسری به سان پدر خونخواه تر و مبارز تر و جاه طلب تر

هوش بالا و سیاهی که آمیخته به جنون میشود-شبیه تبلیغاتیا مینویسم چکار کنیم دیگه واسه نونه-

گفتم الان که درمورد شخص ویتو کورلئونه نوشتم حیفه  درمورد مایکل دون کورلئونه ننویسم مخصوصا اینکه به سبب روحیات خاص خودم به طرز نگاه کردن آل پاچینو  در پدرخوانده دو علاقه زیادی دارم.مایکل یک پسر است با تمام خصوصیاتی که از پدرش به ارث برده مایکل یک ستون است از همه مشکلاتی که قرار است بردوش اوقرار بگیرد از هرزگی ها و انتقام های خواهرش تا سوال هایی که همسرش میپرسد و جوابش را میداند و برادری که خیانت میکند و...مایکل یک جانی-جنایت کار نه جانی دپ- است بدون شک اویک تبهکار است که به سبب نفوذ وقدرتش کسی حق افشا کردن ندارد اما مافیای آمریکا زیر سر اوست هیچ چیز از خنده دیگران تا طرح ترور نمیتواند مانعی در رسیدن هدف او ایجاد کندعلاوه بر همه اینها مایک خصوصیتی دارد که من خیلی کمتر در گانگستر ها دیده ام ،در چشمان مایکل هرگز نمیتوانید چیزی را بخوانید و او هرگز به کسی فرصت دوباره و توبه نمیدهد...

از همه اینها گذشته تحلیل یکی از بزرگترین شخصیت های ادبی و داستانی کار سختی است و من در این مورد تخصصی ندارم شاید فقط به عنوان یک بیننده نظرم را نوشته ام اما به جهت اینکه من کلا آدم شخصیت پرستی هستم امروز آنقدر در نت گشتم تا توانستم یک عکس مناسب از صحنه ای که دوست داشتم پیدا کنم.صحنه ای که مایکل به دادگاه فراخوانده میشود-جلسه دوم دادگاه-وماموران در حال بازرسی مایکل هستند درحالی مایکل با خونسردی وحشتناکی که مو به تن راست میکند-شاید فقط در مورد من-به فرانکی -کسی که به عنوان شاهد جنایت های مایکل قرار است شهادت بدهد و مایکل را لو بدهد-نگاه میکند از این نگاه چه چیزها که من برداشت نکردم:

۲۰درصد خشم،۱۰درصد انزجار،۱۵درصد نفرت و ۵۵درصد علم به وقایع -هوش مطلق-

من که همیشه از دیدن این عکس لذت میبرم شمارو نمیدونم چونکه پوستر زدن به اتاق دونفره خودم وخواهرم کار سختی است ترجیح دادم در وبلاگ عزیز تر از جانم ثبتش کنم.شما از نگاه مایکل چه برداشت میکنید؟


پ.ن:آهنگ وبلاگم را عوض کردم صرفا جهت شادابی روحی و خوشحال کردن روحیه تنوع طلب خودمان


برچسب‌ها: پدرخوانده, آل پاچینو, شخصیت های برتر زندگی من
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1391ساعت 23:50  توسط فرشته  | 

این روزها عجیب درگیر فیلم دوستداشتنی "پدرخوانده" ام مخصوصا شخص "دون کورلئونه"عزیز

مرد خانواده دوست و فهمیده و منطقی و باهوش عزیز-هرکی این فیلم رو ندیده باشه فکر میکنه دارم

درمورد یک کشیش یا عارف حرف میزنم نه یه گردن کلفت باند و مافیا-

دون کورلئونه قاچاق میکند قمارخانه دارد و آدم میکشد اما مواد مخدر وارد امریکا نمیکند چون معتقد است

این بیزنس "کثیف"است.

برخی از دیالوگ های دوست داشتنی دون کورلئونه:


دون کورلئونه : مردی که وقت صرف خانواده اش نکنه یه مرد واقعی نیست .

دون کورلئونه : هی سانی چت شده هرگز به افراد غیر از خانواده نگو که چه نظری داری ! 

دون کورلئونه : من یه آدم خرافاتی هستم اگه اتفاقی برای پسرم بیفته مثلاً اگه یه مامور پلیس اونو بکشه یا اونو صاعقه بزنه یه عده از حاضرین اینجا رو مقصر می دونم اونوقته که گذشت نمی کنم .

 


برچسب‌ها: پدرخوانده, آل پاچینو, شخصیت های برتر زندگی من
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1391ساعت 23:4  توسط فرشته  |